|
آنچنان پیچیده نیست،افکار آهنگین من
|
به اندازه ی آن " آقا " ای که پیشوند نامم کردی
زلف افشان تو چونست؟مرا آنم کرد
محو دیدار دو ابروی کمندت بودم
که دو چشمت به دوصد حادثه مهمانم کرد
سالها خنده نمی کرد گذر، از لب من
نوشخند لب گیرای تو خندانم کرد
روزگاری دل من ساحل آرامش بود
خم اندام تو آشفته چو طوفانم کرد
گفته بودم که به عمرم نشوم بنده ی کس
خال کنج لب تو بنده و زندانم کرد
روز ها نقش رخ پاک تو سرمشقم بود
دل من حیف، ندانست که آن چشم خمار
جرعه ای داد به خوردش که تمامش غم بود
کلماتی همه خط خورده و مغشوش و چرند
و کمی آنسو تر
دختری نیمه برهنه که به صد دوز و کلک
دم به دم می گوید
که دمی بی خبر از قاصدکان باش و بخند
چه کنم ،بی خبری عادت این مجنون نیست
راست می گوید لیک
اندر این هلهله ی رنگ و فریب
که همه بی خبرند از غم و بدبختی خویش
دم به دم ، بی خبر از قاصدکان باید زیست
همچو من شاد درون رفت و برون، زار آمد
در خم زلف کجش هرکه گره زد دل خویش
همچو من عاقبت و خاطر خود کرد پریش
هرکه چشم از پی آن لعل لبش داشت، کنون
همچو من کاسه ی چشمش شده غرقابه ی خون
هرکه بر گونه ی وی خواست زدن بوسه، چو من
گشت در گور و بزد بوسه بر اندام کفن
روزی که خدا هم استقلالی شد
وی جنبش اندام تو آرامش این دل
تا کی به دلم داغ لب سرخ تو ماند؟
یک بار شنو آه من و خواهش این دل
یک بار ببین گریه و بی تابی من را
رحمی بکن ای سنگ،به فرسایش این دل
روزی که ببینم به بر غیر نشستی
بس فتنه بخیزد ز بر آتش این دل
از اون نگاه در به در
وقتشه که دل بکنم
یه دل که بیشتر ندارم
میخوام به دریاش بزنم
از اون صدای پر تپش
وقتشه که دلزده شم
میخوام برم یه گوشه ای
ساکن یه غمکده شم
به اون سلام پر ریا
وقتشه که جواب ندم
گلهای این خرابه رو
میخوام که دیگه آب ندم
از اون همه نگاه یخ
وقتشه سرما زده شم
خوبی که فایده ای نداشت
من میخوام آدم بده شم
وقتشه که فکر نکنم
به اون لبای آتیشی
به اون که دم به دم میگفت
آهای!تو یار من میشی؟....آره عزیز دل،آره؛وقتشه بیرون بکشی
حیفه نشیم دوباره ما،شونه به شونه،لب به لب
حیفه به خواب هم نریم،در تب و تاب هم نریم
حیفه واسه شنیدن،شعرای ناب هم نریم
حیفه دوباره غم بشه،نامه رسون من و تو
حیفه حسودا باز نشن،تشنه به خون من و تو
حیفه که غوطه ور نشیم،توی نگاه همدیگه
حیفه نشیم تو سختی ها،ناله و آه همدیگه
حیفه به بن بست برسه، راهی که با هم اومدیم
نرو، بذار نشون بدیم، که عاشقی رو بلدیم
من نهادم،من زدم،من آمدم
جان عاشق،نزد جانان،جان فدا
من بدادم،من نهادم،من شدم
عشق من ،ایمان من،آن روح من
او نفهمید،او ندید،او بر درید
بر دل من،ناله ی من،جان من
او بخندید،او شنید، او سرکشید
پسرکی که امروز 23 ساله شد